بازم فصل کارهای نو شروع شده، یه سری مبارزه جدید، یه سری بازی جدید، یه سری اهداف نو. بازم باید بدوم. از صبح که خورشید طلوع میکنه، تا شب که از خستگی خوابم ببره. عاشق این جور زندگیم. موقعی که به همه کارهام می رسم و وقت بیهوده ای ندارم که تلف کنم. گاهی اوقات، تو خیابون، فردی رو میبینم که مشکل راه رفتن داره، مثلا فلج هست. یا تو تلویزیون میبینم که یه نفر نابینا، با چه مشقتی، فلان کار رو انجام داده، برای مدت کوتاهی به فکر فرو میرم. با خودم میگم، ببین، قدر سلامتی خودت رو بدون. خدا رو شکر کن. اون بیچاره ها با هزار تا مشکل، کاری رو انجام میدند که ما در حالت عادی، حتی شاید به اون فکر هم نکنیم. مثلا گذاشتن چیزی در کابینت آشپزخونه و یا شستن چند تا دونه ظرف غذا………
اگه از هر کدوم از اونها بپرسی که چه قدر حاضرند بپردازند تا دوباره بتونند ببینند یا راه برند، احتمالا میگند، تمام پول هاشون رو حاضرند بپردازند………
چه قدر پول لازمه که یه فردی دوباره بتونه ببینه؟ ۱۰ میلیارد؟ ۱۰۰ میلیارد؟ اصلا ممکنه؟
خوش به حال خودمون، چه قدر تو زندگی جلوتریم….. چه قدر ثروتمندیم……. حتی اون کسی که پاهاش فلج هست، نسبت به اون کسی که دستاشم فلجه، بازم خیلی جلوتره….. به خدا خیلی …….
نمی دونم تا الان چند تا مشکل برام بوجود اومده، ولی این رو خوب میدونم که هزاران برابر اون مشکلات، خوشی و شادی به زندگیم وارد شده. شاید در یه برحه ای از زندگی، به نتیجه مطلوبم نرسیدم، اما به علت همون اتفاق، نشستم و دوباره فکر کردم وتلاش کردم و به چیز خیلی بهتری از اون رسیدم. این اتفاق نه فقط یک بار، بلکه بارها و بارها افتاده. چه موقعیت هایی بوده که من خسته بودم و زیاد از نتیجه کار خرسند نبودم، اما بعدها به ارزش اون اتفاق پی بردم. چه اتفاقات دردناکی بوده که اشک من رو دراورده، اما میدونم که روزی به دلیل وجود اون اتفاقات پی میبرم. یه روز یکی از دوستام می گفت که » هیچ اتفاقی در زندگی آدما الکی نیست، حتی کسی که در تاکسی در کنار تو میشینه، با یه هدفی اونجا قرار گرفته و خیری در اون نهفته هست.»
اگه یه روزی، کسی از من بپرسه که، از زندگیت راضی هستی یا نه؟ بهش جواب میدم، من عاشق زندگیم هستم.
کلا به زندگی خودم که فکر میکنم، از ته دل احساس خوشبختی می کنم. نمی دونم چه طوریه، اما اینقدر زندگیم رو دوست دارم که خدا میدونه. اگه هر کدوممون، یه کم دقت کنیم، میبینیم که زندگی خیلی قشنگه. زندگی با سبدی پر از هدیه، در کنار من و تو نفس میکشه.
از اینکه هنوزم می تونم در کنار دریاچه بازی کنم، از اینکه هنوز بوی خوش موز رو میتونم احساس کنم، به خودم می بالم و خدا رو شکر می کنم.
اینکه الان در این فصل جدید زندگیم هستم و می تونم از صبح تا شب، برای رسیدن به اون چیزهایی که دوستشون دارم، تلاش کنم و خسته بشم رو، دوست دارم.
پ.ن ۱: البته این رو هم بگم که، یه کم غر غر کردن تو زندگی خوبه و لازمه !!!!
پ.ن ۲: این عکس توسط Finding Josephine گرفته شده است.

واقعا که تجربه خوبیه! من مدتیه خودم دچار روزمرگی شدم! اصلا حس و حال برنامه ریزی واسه زندگیمو ندارم! و زمان همینجوری داره از دست میره
بالاخره گاهی اوقات پیش میاد دیگه……
مهم اینه که آدم بتونه، این دوران رو مدیریت کنه و انرژی خودش رو جمع کنه واسه یه جهش جدید…. واسه یه هدف جدید…..
میدونین باز کردن صفحات این وبلاگ واسه من حکم ورق زدن صفحات یک کتاب روانشناسی رو داره
صفحاتی که تلنگری میشه واسه دوباره مثبت اندیشیدن و شکر نعمت
خیلی بزرگششش کردی……
اعتماد به نفس میدیها ……
سلام
برام خیلی جالبه که شما اینقدر به زندگی علاقه دارین ، راستش من تا حالا کسی رو به این شکل ندیدم !!! یعنی به این شدت ندیدم !!!!
میشه اگه دوست داشتین بگین چند سالتونه ، چی خوندین و … شایدم همیشه اینطوری نبودین و چیزی باعث تغییرتون شده …
البته منم اینو خیلی دوست دارم که از صبح تا شب تلاش کنم برای رشد خودم و شب خسته بخوابم ، آدم حس می کنه زندگیش جریان داره : )
نشستم و جواب این سوال ها رو نوشتم….
T0 nesh0ne ye marde kamel0 baleghi vase takye kardam arez0e dashtan hamchin mardi0 daram.az zendegim razi nistam nesbat be senam ziadi tanham khianat ziad didam az d0khtar0 pesar.kh0sh be hale khanevade0 d0stat.ba ejazat linket mik0nam