داریم یه شرکت بزرگ میزنیم، اگه کارمون بگیره خیلی خوب میشه. دارم خودم رو برای خوندن دکترا آماده می کنم. درس می خونم و یه شغل خوب دارم . راستش می خوام فقط با …. ازدواج کنم، هیچکس به جز اون نمیتونه من رو خوشبخت کنه.
چند بار در طول زندگی، در مقاطع مهم عمرمون این جملات رو در ذهنمون دنبال کردیم؟ واقعا چند بار؟ نمی دونم چند نفرمون، بعد از اینکه به هدف های مقطعی ایمون رسیدیم، احساس خوشبختی کردیم و یا حداقل تو دلمون گفتیم که آخیش، چه کیفی داد! دارم کم کم طعم خوشبختی رو حس میکنم. در بین اطرافیان، چند نفر رو دیدیم که جملات بالا رو تکرار می کردند و الآن بعد از رسیدن به بعضی هاشون، همچنان نالان هستند؟ و الآنم یه سری جمله جدید رو تکرار می کنند که اگه …..
«برای کشتی ای که مقصد معینی نداره، باد موافقم، وجود نداره.»
یادم نیست که این جمله از کی بود، اما مثال کار ماست. گاهی اوقات اینقدر در طلب خوشبختی، از اینور به اونور میدویم که یادمون میره برای چی داریم می دویم. اصلا یادمون میره، خوشبختی چی بود، چی هست. فقط داریم میدویم دنبالش، با چشمایی کاملا بسته. دنگ، دونگ، می خوریم به این دیوار، می خوریم به اون دیوار و….
ای عزیز جان، صبر کن، اندکی بایست.
خوشبختی یه احساسه، نه مجموعه ای از داشته ها. بشین و یک ساعت با خودت فکر کن. فکر کن که الآن خوشبختی. فرض کن تمام اون چیزایی که باعث خوشبختی تو میشه، فراهمه. ببین الآن چه احساسی داری؟ حسش کن. با تمام وجودت حسش کن، خودت رو تو اون احساس غرق کن. ببین اون چه حسیه که روح تو رو به شور وادار می کنه. حسش کن، باور کن که اون از همه چیز مهم تره، باور کن……
بعدش بیین که چه چیزایی، اون احساس قشنگ رو به تو میدن؟ ببین که کدوماشون رو الآن داری و کدوماشون رو هنوز نداری. ببین اصلا چیزی هست که کم داشته باشی؟ با چشمانی کاملا باز نگاه کن. خوب نگاه کن.
تو نا خدای کشتی زندگیت هستی !
حالا چشمات بازه، حالا دیگه می دونی مقصد کجاست، حالا برات باد موافق و مخالف، در زندگی مفهوم داره. حالا قدر ثانیه به ثانیه لحظاتت رو می دونی. حال قدر باد موافق رو میدونی. تو میرسی، چون میدونی خوشبختیت کجاست! تو از سفرت لذت میبری ، چون میدونی داری کجا میری ، قبلا اون جا رفتی ، لذت اونجا بودن رو حس کردی. اون وقت که دیگه، چهار تا مشکل بزرگ و کوچیک، نمیتونه تو رو از ادامه سفر منصرف کنه، و سفر رو به کام تو تلخ کنه. تو مثل اون افرادی نیستی که فقط فکر می کنند که می دونند، باید به کجا برند. اما حیف، که این یک توهمی بیش نیست.
ناخدا، فقط یک ساعت از عمرت رو، برای خوشبختیت صرف کن.
پ.ن: چیزی که من رو خوشبخت میکنه، لزوما تو رو خوشبخت نمیکنه.
چه جالب! دغدغه این روزهای من هم همینه احساس کردن خوشبختی اینکه آیا اصلا چیزی کم دارم؟! به واقع نه همش بایدها و نباید هاییه که خودم خوشبختیم رو مشروط به داشتنشون کردم.
یه جا خوندم با این مضمون که : همیشه سعی کن لبخند به لب داشته باشی حتی زمانی که تنهایی. زمانی که افکار ناراحت کننده به سراغت میاد بخند با این کار مغزت گول میخوره و همه چیو فراموش میکنه تو با همین کار ساده احساس خوبی و خوشبختی میکنی و به چیزهای خوب فکر می کنی …
نوشته ها و محیط وبلاگتون حس خوبی به من خواننده میده
سلام
خوب هستید؟
این که در موقع مشکلات لبخند بزنیم، نحوه عکس العمل ماست. نمشیه اسمش رو گول زدن ذهن بگذاریم. اگه آگاهانه در بر برابر مشکلات بخندیم و سعی در حلشون کنیم، عالی میشه. این که از موضع عجز و ناتوانی با هاشون مواجه نشیم، عالی هست.
من هم مداوم به وبلاگتون سر میزنم و احساس خوب مطالعه رو در اونجا درک می کنم.
سلام
کاش میشد هدف با یک ساعت فکر کردن مشخص بشه ، البته شایدم این مشکل منه که نمی تونم تصمیم بگیرم.
ولی جدیدا طوری شدم که اصلا خوشبختی و بد بختی برام خیلی اهمیتی نداره ، دیگه زندگی رو این طور می بینم که مثلا به من یه تعدادی فرصت داده شده و دیگه این منم که از این فرصتها چه طور استفاده کنم ، این در حالیه که شاید من یه چیزی رو بخوام که تو این فرصتها نباشه و خوشبختی رو در اون ببینم و اون فرصت هیچ وقت به من داده نخواهد شد. خلاصه اش اینکه زندگی هنر استفاده از شرایط فعلیه و گرنه کی میدونه فردا چی پیش میاد.
احساس میکنم یه کم گنگ نوشتم ، ببخشید خیلی خسته ام.
مریم خانم عزیز
من نگفتم بشینیم و تو یک ساعت هدف هامون رو کاملا مشخص کنیم، بلکه منظورم این بود که بشینیم و خوشبختی رو احساس کنیم. اون چیزی که همیشه به دنبالش هستیم رو پیدا کنیم. باهاش بازی کنیم. از همه چیزش سر در بیاریم. بفهمیم که خوشبختی چه طعمی میده. کیف کنیم از تجربه کردنش. بعدش بریم و ببنیم واقعا چه چیزهایی، خوشبختی رو برای ما به ارمفان میاره. مطمئنا، خوشبختی من و شما معانی مختلفی داره.
شما هم درباره خوشبختی نوشتی، جالبه
راستش وقتی خوب فکر می کنم، به نظرم مشکل اینجاست که ما در امور سطحی و مقطعی دنبال «خوشبختی» هستیم. یعنی به نظرم باید «احساس خوشبختی» یک احساس درونی باشه نه وابسته به شغل، تحصیل یا شخص. استاد موسیقی من همیشه می گه «آدم باید از چیزی که داره راضی باشه ولی قانع نباشه! تا هم از زمان حال و داشته هاش لذت ببره و هم جای پیشرفت داشته باشه»
راستی ناخدا، شما چقدر خوشبختی؟ ؛-)
حقیقتش رو میخوای بدونی؟ خدا رو شکر خیلی احساس خوشبختی می کنم. گاهی اوقات واقعا از لذت لبریز میشم و واقعا احساس شادی وجودم رو فرا میگیره. فکر نمی کنم زندگی از بهتر میشد پیش بره.( این به این معنی نیست که مشکلی ندارم.)
خیلی خوشحالم که الآن دارم زندگی میکنم و در این عصر و زمونه به دنیا اومدم. واقعا میگم.
شما چه قدر احساس خوشبختی میکنی؟
کاملا باهات موافقم! مشکل ما اینه که حال را زندگی نمیکنیم،یا در گذشته ایم یا آینده!! مشکلی که همه گرفتارشن