این واژه زندگی، چه قدر قشنگه! خودش همه چیز رو بیان میکنه. وقتی بهش فکر می کنم، احساس قشنگی پیدا می کنم. وجود آدم رو قلقلک میده. حس زنده بودن رو به آدم القا میکنه……. فقط یه لحظه بهش فکر کن!! جدا بهش فکر کن!
امشب با جمعی از دوستان هم دانشگاهیم بودم. یکیشون که طفلک مدتی هست به قول خودش، رو دور بد شانسی افتاده، ناراحت بود. می گفت دیگه برام مهم نیست و …. تو جمع، همه سعی کردیم بهش روحیه بدیم و بهش گفتیم که انرژی مثبت داشته باش. اینقدر منفی فکر نکن و …. ولی نمی دونم که چه قدر براش مفید بود؟؟؟؟
خیلی از آدمها، سعی می کنند دیگران رو، نصیحت کنند. پدرها، مادرها، معلم ها، سخنرانها و …. همه تلاش می کنند یه چیزی رو به دیگران یاد بدند. حالا بعضی ها این کار رو، از ته دل انجام میدند و بعضی ها هم، جهت رفع تکلیف، مثلا به عنوان شغل، این کار رو می کنند. بعضی وقت ها، این آموزش ها در تعارض با هم، قرار می گیرند. بعدش همه شکایت می کنیم و میگیم که، چرا فلانی، به اندازه کافی به قانون اهمیت نمیده!؟ چرا فلانی بی فرهنگه؟ چرا فلانی، فلان کار مذهبی رو خوب انجام نمیده؟ چرا فلانی همیشه عبوس و ناراحته؟ چرا فلانی لبخند نمیزنه؟ چرا و چرا و چرا ….
خیلی برام عجیبه که تا الآن، اینهمه این روش ها رو به کار بردیم و نتیجه نگرفتیم، و باز هم بر استفاده از همون چیزها، پافشاری می کنیم.
آیا تا به الآن کسی اومده، و به من و شما نحوه غذا خوردن، پیک نیک رفتن، لذت بردن از یه فیلم قشنگ و ….. رو یاد داده؟ چرا، این جور چیز ها رو، خودمون بلدیم؟ چرا کلاس فیلم دیدن، برامون نمی گذارند؟ اینا نیاز به آموزش نداره. اینا رو، هر روز داریم تو زندگی می بینیم.
مشکل اینجاست که ما با حرفامون زندگی نمی کنیم. ما خودمون به حرفای خودمون اعتقاد نداریم. اگه من با حرف خودم زندگی کنم، وقتی دوست من ، من رو میبینه، بدون اینکه بهش چیزی بگم، خودش، روش من رو درک میکنه و اگه براش جالب و صحیح باشه، انتخابش میکنه. اگه من خودم آدم امیدوار و مثبت اندیشی باشم، می تونم به دوستم کمک کنم. ولی اگه خودم این جور آدمی نباشم، نمیشه! نمی تونم دوستم رو تحت تاثیر قرار بدم. اگه یه معلم خودش به چیزایی که میگه معتقد نباشه، آیا میتونه شاگرداش رو تحت تاثیر قرار بده؟ اگر هم بتونه، موقتیه. بعد از یه مدت اثرش از بین میره. آدما چیزی رو قبول می کنند که حسش می کنند. تو نمیتونی به کسی بگی مهربونی کار خوبیه، تا وقتی که طعم مهربونی رو بهش نچشونی. پوسته ها رو، از روی خودمون برداریم. از همه چیز فقط اسمش رو نداشته باشیم. زندگی کنیم با واژه ها. بگذاریم دوستامون شادی رو در ما ببینن. امید رو تو چشامون بخونن . بگذاریم شاگردامون، احترام به قانون رو در ما ببینن. بگذاریم همه، لذت حرف بی شیله-پیله شنیدن رو، بچشند. بگذاریم وجودمون، اعتقادمون رو فریاد بزنه. چیزی مثل کلمه » زندگی» باشیم. هر کسی که به این واژه فکر میکنه خودش معنی رو از عمق وجودش درک میکنه. نیازی به توضیح نداره…
و سهراب چه زیبا می گوید:
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمیآید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست…..
من نمیدانم
و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست.
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.
چشمها را باید شست ، جور دیگر باید دید.
واژهها را باید شست.
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت.
دوست را زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید بازی کرد.
زیر باران باید چیز نوشت، حرف زد، نیلوفر کاشت
زندگی تر شدن پی در پی،
زندگی آب تنی کردن در حوضچه «اکنون» است.
رختها را بکنیم:
آب در یک قدمی است.
روشنی را بچشیم.
شب یک دهکده را وزن کنیم، خواب یک آهو را.
گرمی لانه ی لک لک را ادراک کنیم.
روی قانون چمن پا نگذاریم.
در موستان گره ذائقه را باز کنیم.
و دهان را بگشاییم اگر ماه در آمد.
و نگوییم که شب چیز بدی است.
و نگوییم که شب تاب ندارد خبر از بینش باغ.
و بیاریم سبد
ببریم این همه سرخ، این همه سبز.
صبحها نان و پنیرک بخوریم.
و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام.
و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت.
و نخوانیم کتابی که در آن باد نمیآید
و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست.
و کتابی که در آن یاختهها بی بعدند.
و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد.
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون.
و بدانیم اگر کرم نبود، زندگی چیزی کم داشت.
و اگر خنج نبود، لطمه میخورد به قانون درخت
و اگر مرگ نبود، دست ما در پی چیزی میگشت.
و بدانیم اگر نور نبود، منطق زنده پرواز دگرگون می شد.
و بدانیم که پیش از مرجان، خلائی بود در اندیشه دریاها.
و نپرسیم کجائیم،
بو کنیم اطلسی تازه بیمارستان را.
و نپرسیم که فواره اقبال کجاست؟
و نپرسیم چرا قلب حقیقت آبی است.
و نپرسیم پدرهای پدرها چه نسیمی ، چه شبی داشتهاند.
پشت سر نیست فضایی زنده،
پشت سر مرغ نمیخواند.
پشت سر باد نمیآید.
پشت سر پنجره سبز صنوبر بسته است.
پشت سر روی همه فرفرهها خاک نشسته است.
پشت سر خستگی تاریخ است.
پشت سر خاطره موج به ساحل صدف سرد سکون میریزد.
پ.ن: این عکس توسط fesoj گرفته شده.

سلام
گاهی لازمه آدم بگه حتی اگه عمل نمی کنه تا شاید برای دیگران جرقه ای باشه….البته قطعا تاثیر حرفی که با عمل زده می شه بار ها و بارها بیشتره.(منظورم از عمل نکردن هرگز باور نداشتن نیست)
متنت قشنگ بود!
موفق باشی
آفربن. به نکته خیلی مهمی اشاره کردی. گاهی آدما نتنها به حرفشون عمل نمی کنند، بلکه حتی باور هم ندارند. خوبه آدم حداقل باورش رو برای دیگران مطرح کنه
مثل همیشه زیبا و دل نشین نوشته بودید.
لذت بردم…
منم بارها به این حرف فکر کردم… اول خودت رو درست کن و بعد توقع داشته باش
اول خودت باور کن و بعدش به دبگران بقبولون
و از دید منفی! هم بخوایم بگیم: اول خودت دروغتو باور کن اون موقع دیگران هم باورشون میشه!!
به نظر منم اینطوری واقعا، اثرش بیشتر میشه. از لطفتونم ممنون
سلام
بعضی وقتها زندگی اونقدر پیچیده میشه که باعث میشه نا خواسته با حرفهامون زندگی نکنیم و شاید گفتن حرفهامون به دیگری بهونه یا تلنگری باشه برای دل خودمون برای دوباره شنیدنشون
وای از روزی که زندگی حرفش هم دیگه شنیده نشه
راستش بعد از خوندن متن قشنگتون شعر سهراب خیلی به دلم نشست
آره، گاهی اوقات به دنبال به نفر می گردیم که ، در اون به دنبال چیزی بگردیم که ، مدت هاست به دنبالشیم. شاید طرف مقابل، فقط یه محرک باشه.
«اگر گمان کنیم کسی که راه ما را روشن می کند، خود در روشنایی ایستاده است، خطا کرده ایم. بعضی ها چیزی می بخشند که خود از آن نصیبی ندارند»…
گاهی پیش میاد که آدم غمگینه ولی به خاطر یک دوست خودش رو شاد نشون میده… به نظرم در خصوص این پست باید یک تقسیم بندی کرد: یکی بحث دید مثبت، شاد بودن و شادی بخشیدن به دیگران ِ و دوم علم با عمل! یعنی آدم باید به نصیحت هایی که می کنه خودش هم پایبند باشه.
در هر صورت خیلی خوبه که نوشته های شما رنگ و بوی زندگی و شادابی دارن
بیشنر منظورم این بود که بیایم و یه گرد گیری اساسی بکنیم. حرفامون تکراری نشه و فقط از سر عادت یه چیزایی رو بگیم.
و…
«پروانه به راستی کوچک، زیبا، رها و سرشار از زندگی است»
اون جمله ای که در دیدگاه اولتون نوشتید، من رو تحت تاثیر قرار داد. خیلی دوست دارم دربارش بشینم و کلی فکر کنم.