چه حس غریبیست این تقاضای ارتباط. آنگاه که دلت، در آرزوی برقراری رابطه ساده ای با دیگری، به لرزه می افتد. آرزو می کنی که ای کاش کسی بود و تو را می شنید. آنگاه که از تنهایی می گریزی و از خانه بیرون میزنی. آنگاه که میفهمی، به تنهایی کافی نیستی!
حال می فهمم که چرا هنرمندی، روزها، ماه ها و چه بسا سالها از عمر خویش را، به پای نقاشی، موسیقی و یا شعرش می گذارد.
نمی دانم که او به دنبال چیست یا کیست، یا چه می خواهد بگوید؟
اما می پرسم که ما را چه می شود آنگاه که، نوشته ای دلنشین می خوانیم، آنگاه که به قطعه موسیقی ای دلنشین گوش فرا می دهیم.
مگر آن نوشته، آن موسیقی، آن نقاشی، از کدامین عالم آمده که اینگونه ما را با خود همراه می سازد؟ بی هیچ مقاومتی …. انگار که دلت مدتها در انتظارش بوده. چرا اشک در چشمانت ظاهر می شود؟ چه نیازی است که ما را اینگونه به هم پیوند می دهد؟ گاه گاهی که یک دوست، درکنارت می نشیند، نگاهی کوتاه بر او می اندازی و بغض، گلویت را می فشارد. چه رازی است در پس این پرده، که گاهی اوقات، کلمه ای در دهان نداری، اما دلت می خواهد با چشم هایت با او صحبت کنی. این چه نیازی است؟ مگر من و تو از کجا آمده ایم؟ کجا هم دیگر را دیده ایم که این چنین بی قرار، در پی ارتباطی ساده هستیم، به دور از تمام تشریفات و قانون ها، …
این چه نیازیست و چه زبانیست که همه آن را می فهمند، از کودکی که تازه متولد شده و با نگاه های معصومش، همه را به سوی خود می خواند، تا پیرمردی که در گوشه ای از پارک، روی نیمکت، با چشمانش تو را به هم صحبتی دعوت می کند. مگر ما در آیینه وجود یکدیگر، چه چیز را میبنیم که اینگونه ما را به سوی همدیگر می کشاند؟
شاید شریعتی هم که می گفت: » چه لذتی شدیدتر از اینکه، یکی حرفی داشته باشد و کسی را هم داشته باشد که بفهمد.» در پی بر آورده کردن همین نیاز بود.
-
جستوجو کنید!
-
تازهترین ورودیها
-
پیوندها
سلام
از کامنتت ممنونم، جوابت را گذاشتم. راستي داستان را خوندم ولي فراموش کردم در موردش بنويسم.
در ضمن لينکت ميکنم دوست من.
«چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است.»
«در نهفته ترین باغ ها ، دستم میوه چید.
/ و اینک، شاخه ی نزدیک! از سر انگشتم پروا مکن. / بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست / عطش آشنایی است.»
نوشته ی زیبایی بود…. ملموس و قابل درک.
سلام دوست عزیز
اتفاقی به وبلاگت رسیدم و از خوندن نوشته هات لذت بردم همون اول با خوندن شعر نظامی کلی کیف کردم راستش فکر نمیکردم اینقدر طولانی باشه!
از نوشته ها مشخصه عمیق فکر میکنی و مهم اینکه افکارت رو در قالب نوشته٬ زیبا بیان میکنی
موفق باشی
سلام دوست عزیز تر
ذهن شما زیباست که فکر می کنید نوشته های من ، زییا هستند.
دوست دارم ، تا اونجایی که فکرهامون یاری میکنه، با هم پیش بریم و تصویر شفاف تری از دنیای خودمون بدست بیاریم. خوشحال می شم که شما هم از این به بعد، با پنداشته هاتون به جمع کوچیک ما، رونقی بدید. مثل تمام دوستان دیگه …
خیلی زیبا بود…. در این دنیای کلیشه ای آهن و سنگ،هنوز هم آثار هنرمندی خدا رو در همین نگاه هایی که بیان کردی میشه دید.
قلب انسانها هنوز به خاطر عشقی که خدا روزی در وجودشون تزریق کرده، تازگی داره….
بسیار زیبا بود.
سلام
من که نظرم رو بهت گفتم ولی بخاطر اینکه اینجا هم ثبت بشه بازم می گم خیلی قشنگ بود.خیلی!
موفق باشی
یه بازی بلاگی راه انداختیم… بیاید و شرکت کنید… بسی فان خواهیم داشت
شیرین سخن قشنگی گذاشتین
«جز همین زندگی که حقیرش می پندارند، زندگی دیگری نمی شناسم.»
راستی… یکی از ملزومات وبلاگ RSS هستش تا راحت تر از پست های جدیدتون مطلع بشیم ؛-)
به روی چشم
ممنون که یاد آوری کردی
فکر کنم اولین مشترک خوراک پنداشته باشم